ذبيح الله صفا

838

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* دل گرمم چو در آتشكدهء غم سوزد * نفسى سرزند از سينه كه عالم سوزد در شبستان طرب نور نخيزد ز دلم * اين چراغيست كه در حلقهء ماتم سوزد * خوش آنكه در رقص آورد جان بلافرسود را * آويزد از فتراك خود اين صيد خون‌آلود را زين دشت‌پيمايى مرا طوف تو باشد آرزو * ورنه پس سركرده‌ام صد كعبهء مقصود را چون زلف از روى اياز افتد بمستى يك طرف * از پرده اندازد برون راز دل محمود را در مجلس ميخوارگان زاهد نخواهد برد پى * نزديك مقبولان حق ره كى بود مردود را بىدوست تا كى اقدسى سوزد دل اندر سينه‌ات * زين انجمن بيرون فگن اين مجمر پردود را * عجبست از تو سويم نگهى بناز كردن * تو كجا و بر اسيران در رحم باز كردن ز غمت جهان چنان شد كه صبا نمىتواند * به تبسم نهانى لب غنچه باز كردن سر قاتلى بنازم كه ز كثرت ملايك * بجنازهء شهيدش نتوان نماز كردن * روزى كه بقتل همچو من بىجگرى * پيدا كند آن نگار بدمهر سرى اجزاى تنم ز شوق بسمل هريك * خود را بزند بتيغ پيش از دگرى 30 - فيضى فياضى « 1 » ابو الفيض فيضى فياضى اكبرآبادى ملك الشعراى دربار جلال الدين اكبر

--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * اكبرنامه ، ابو الفضل بن مبارك برادر فيضى ، كلكته 1877 ، ج 2 ص 237 - 243 -